بين همه تصاويری که از خرداد ماه تا امروز در گوشه و کنار خيابان های
شهر ديده ام- تصاويری که گاه وجدآور بودند و شوق آفرين و گاه رنج آورو بهت
زا-پنج شنبه گذشته تصوير زنی را ديدم که تا امروز در هر پلک زدن
جلوی چشمانم جان مي گيردو تازه تر می شود.
بارها به نقل از کرگردانان سينما شنيده ام که دغدغه ی يک تصوير
وادارشان کرد به ساختن يک فيلم بلند.شايد اگر قرار باشد روزی من هم
فيلمی بسازم تنها انگيزه ام جان دادن به اين تصوير است.
کنار يکی از درهای آهنی دانشگاه تهران روبروی يکی از ساختمان های
اداری قديميش که بسته بودو زنجير شده از دور عاقله زنی را ديدم دسته
گل سرخی دردست.عينک نزده بودم تا خطوط چهره اش را از دور
واضح ببينم،ناخود آگاه سرخوشانه زير لب "يک شاخه گل بر
دستم/سر راهت بنشستم..."را زمزمه کردم- اين ترانه ی محبوب من است-
اما نزديک تر که شدم ترانه در دهانم جان داد.
زن دسته گل به دست گلها را پر
پر کرده روي حلقه هاي زنجير زنگ زده درآهنی چيده بود و به جايی
خيره بود که نمي فهميدی کجاست.اصلاً نگاهش خالی بود از منظره ی روبرو
و پر بود از انتظاری که نمي دانستی برای کيست.
از پنج شنبه هزار داستان ساخته ام و هزار پايان خوب و بد برايش
نوشته ام.هزار بار ترديد کردم مادر منتظر بوده يا همسر منتظر و
هميشه رای به مادر بودنش داده ام.هزار تصوير ساخته ام از دختر يا پسر
خياليش.هزار بار لعنت کرده ام خودم را که چرا چند لحظه درنگ
نکردم، چرا ترجيح دادم که از کنارش بگذرم و تنها يک لحظه برگردم و
به پشت سر نگاه کنم تا مطمئن شوم که هنوز همانجا ايستاده و به ناکجا
خيره است.
تصوير گلبرگ های سرخ چيده شده روی حلقه های زنجير زنگ زده ،عبور با
عجله ی عابران و نگاهی که نميدانم به کجا خيره بود کابوس اين روزها شب های من است.
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:35  توسط دامون بهرنگ
|
کسی صدای مرا آنطرف دیوار نمی شنود.ضخامت دیوار صدای لرزیدنم را ،حرارت بدنم را آنسوی دیوار نمی بردو من مثل یک شهروند آزاد،بدون مزاحم تا صبح در تب می سوزم!! نصف شب است گویا.من پیچیده لای پتو می لرزم.می لرزم و هزیان می گویم و کابوس می بینم. همه ی کابوسم شده روی جلد آخرین شماره ی شهروند آمروز،خبر توقیف شهروند آمروز،داستان "سید و شیخ" شهروند امروز. و مدام صادق محصولی را می بینم در کرسی وزارت کشور، در جلسه ی رای اعتمادو خندان کنار صندوقهای رای انتخابات ریاست جمهوری. تمام شب کابوs می بینم. شهروند امروز، صادق محصولی، احمدی نژاد، کروبی ، خاتمی و خاتمی و خاتمی... صبح جلوی آینه که می ایستم چشمانم دو کاسه خون است،انگار تا صبح ضجه زده ام بر مزار عزیزی. با خودم فکر می کنم بقیه ی شهروندان امروزدر کابوسهایشان چه می بینند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:15  توسط دامون بهرنگ
|
رمضان که می آید هوایی می شوم .هوایی سالهای گذشته.هوایی مادر بزرگ و انگشتان کشیده و باریکش...
رمضان را به حرمت تمام آن روزها دوست دارم.روزهایی که انگار بازی جدیدی شروع شده .بازی مسلمان تر بودن وبرای فهمیده ترها بازی مومن تر بودن! ومن لا به لای بازی بزرگترها بازی خودم را شروع می کردم،بازی که روزه کله گنجشکی کوچک بود برایش و تمام روز "دهان می بستم از طعام" که بگویم خیلی قدرتمندم یعنی خیلی بزرگم وعجب بازی شیرینی بود که تمام سعیت را می کردی که یاد فقرا بیفتی تا روزه قبول خدا هم باشد.
رمضان برای من مثل یک مراقبه بود که آرام کنار دست مادربزرگم بنشینم و به صبوریش در هم زدن فرنی نگاه کنم که حتما باید در یک جهت بهم زده می شد- وغرق هنرنمایی انگشتان باریک و بلندش شوم که با دارچین نقش می آفرید روی بشقابهای فرنی و لحظه لحظه تا اذان منتظر می ماندم تا زیبا ترین طرح فرنی را مال خود کنم.
رشته خشکار حکایت شیرین دیگری بود که دور تا دور سینیش می نشستیم و باز به انگشتهای باریک و بلند مادربزرگ چشم می دوختیم که با ظرافت رشته ها را از سینی جدا می کرد و داخلش گردو و شکرو دارچین می ریخت و دو طرفش را می بست و در روغن که می انداخت عطرش همه فضای خانه را پر می کرد و غرق شادی می شدیم وقتی چیزی از آن مخلوط گردو و شکرو دارچین زیاد می آمد و مادربزرگ سخاوتمندانه کف دست ما می ریخت.
رمضانهای بچگی عطر خودش را دارد،عطر سفره رنگی افطار،عطر ربنای شجریان -که مهم نیست چند سالت باشد یا چقدر مومن باشی تا هوش از سرت ببرد،وعطر الله اکبر گفتن موذن زاده اردبیلی که یعنی بازی تمام شد -ضیافت شروع شد!
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 15:32  توسط دامون بهرنگ
|
قدیم ترها ،بچه که بودیم
با یک چشم چشم دو ابرو
آدمی می ساختیم که بزرگترین حسرتش بی رنگیش بود
این روزها اما
با خروار خروار،رنگ و کلمه و چشم و ابرو
عاجزیم از ساختن آدم رنگی بی رنگ!
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 8:0  توسط دامون بهرنگ
|
يك-از سر كار بر مي گردم.خسته ام. قفل را در كليد در مي چرخانم.
دو-روبروي آينه مي ايستم ،مقنعه را از روي سرم بر مي دارم.موهايم شاكيند ازاينكه روزي دوازده ساعت بايد اين جسم سياه را تحمل كنند.دستم را به نشانه همدردي به رويشان مي كشم.
سه -مانتو را آويزان مي كنم.فقط چند روز ديگربه طرح مبارزه با بد حجابي باقي مانده.من مانتوي بلند گشاد دوست ندارم.
چهار-لامپ آشپز خانه را روشن مي كنم،در غيبت يك هفته اي مادر من بانوي اول اين آشپزخانه ام!!!من از آشپزخانه متنفرم.
پنج-پدر آمد باغذاي شام.مهر انگيز كار فعال حقوق بشر و زنان ميهمان برنامه تلويزيون است.من ايستاده كنار در آشپزخانه به شكستگي چهره اش فكر مي كنم.
شش-مهر انگيز كار در مورد نقص قانون زنان در قبل و بعد از انقلاب صحبت مي كند.من در آشپز خانه شعله اجاق را كم مي كنم.
هفت-مهرانگيز كار به همراهي و تشويق همسرش سيامك پورزند در موفقيت هاي اجتماعيش اشاره مي كند.من در آشپز خانه بشقاب ها را روي هم مي چينم.پدرم در مورد پورزند مي پرسد،من اعترافات تلويزيونيش را به يادش مي آورم.
هشت-مهر انگيز كار به سوالها پاسخ مي دهد.من سفره شام را آماده مي كنم.پدر با دقت گوش مي دهد،ما بي دقت شام مي خوريم.
نه-مهر انگيز كار به نبودن تريبون براي بيان نقص قوانين زنان در ايران اعتراض مي كند.سفره را جمع مي كنم .پدر هم با من سفره را جمع مي كند.
ده-مهر انگيز كار خداحافظي مي كند.من در يخچال را باز مي كنم،يك ليوان آب سرد مي خورم و نفس عميق مي كشم.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:45  توسط دامون بهرنگ
|
يك-مادرم آماده مان مي كند براي رفتن به بهداري تا واكسن بزنيم.دلشوره داريم.واكسن درد دارد وما نبايد گريه كنيم چون مادر گفته اگر گريه كنيم آبروي پدر جلوي همكارانش مي رود!
وما بغضمان را همراه ترسمان پنهان مي كنيم مبادا آبروي پدر بريزد
گويا ما بچه هاي باشخصيتي هستيم،اين را همكاران پدر با لبخند مي گويندوكلمه شخصيت براي ما اينگونه معني مي شود؛چيزي بين درد و بغض و لبخند و سكوت.
دو-ما در مدرسه مثل بقيه بچه ها شيطنت نمي كنيم ،در حياط نمي دويم،سر كلاس حرف نمي زنيم،ما هميشه مرتبيم چون مي دانيم كه بايد آبروي مادر را جلوي همكارانش حفظ كنيم!
گويا ما بچه هاي با شخصيتي هستيم ،اين را تشويق هاي گاه و بيگاه معلمان و لبخندهاي رضايت آميز پدرو مادر مي گويد.
وكلمه شخصيت براي ما اينگونه معني مي شود؛چيزي بين سكوت و كمرويي وحسرت كودكي و شايد غرور.
سه-در محل كار ما آنقدر كار مي كنيم ،سكوت مي كنيم ،لبخند مي زنيم،از حق خود مي گذريم ،از حق ديگران دفاع مي كنيم و تحمل مي كنيم وتحمل مي كنيم تا همه اذعان كنند كه ما آدمهاي با شخصيتي هستيم،اما اينباركلمه شخصيت براي ما معني نمي شود،گويا شانه هاي ما ديگر تحمل بار سنگين با شخصيت به نظر رسيدن را ندارد!!
ما آدمهاي با شخصيتي هستيم چون پدرو مادرمان خواسته اندو نا آگاهانه وارد بازي شخصيتيشان شده ايم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:43  توسط دامون بهرنگ
|
زمین سرد است و برف آهسته که نه کمی تندتر از آهسته می باردو تلویزیون گزارشی نشان می دهد از چند برابر شدن قیمت چکمه پلاستیکی و پاروو میوه و
وکنار من این خانم ها وآقایان شکم سیر روشنفکر به نشانه تاسف سر تکان می دهند.کوری شاهکار ساراماگو را شاهد می آورند وبرای اخلاق ووجدان از دست رفته بشری وااسفا سر می دهند.
این همه آه و ناله وفغان برای چکمه پلاستیکی و پارو...خیلی زیاد نیست!؟
آقایان و خانم های شکم سیر که پایتان را روی هم انداخته اید و از حرارت شومینه خودتان را باد می زنید،انصافتان را شکر.از کدام اخلاق می گویید؟
از اخلاق آن پزشک حاذق که برای خالی نبودن تخت های بیمارستان خصوصیش بیمار بدبخت را مجبور به ترخیص از بیمارستان دولتی می کند یا فلان معلم معروف را می گویید که کلاس های عمومیش به لعنت خدا هم نمی ارزد و به هزار ترفند دانش آموزانش را به کلاس خصوصی می کشاند ،شاید هم آن مهندس مشهور را می گویید که برای چند میلیون ناقابل پای برگه ای را امضا می کند که تمام اصول و آیین نامه های مهندسی را به سخره گرفته!؟
چه طور دلتان می آید که این همه دکتر و مهندس و معلم را ول کنید و یقه آن چکمه و پارو فروش بد بخت را بچسبید؟
چند وقت پیش که همین چکمه و پارو فروش مجبور شدند به چند برابر قیمت کرایه اتاق فکستنیشان را بپردازند هیچ کداممان کسی را متهم به بی اخلاقی نکردیم،تازه آن روز بر شم اقتصادی سرمایه گذاران مسکن و زمین درود فرستادیم که ملک 20 میلیون تومنیشان را 100 میلیون فروخته اند.امروز اما زورمان به اینها می رسد که بر خلاف قبلیها هزینه ای هم برای فرهنگ سازیشان نشده و تمام گناهشان این است که چکمه 500تومانی را 2هزار تومان فروخته اند
خانم ها ،آقایان محترم !لطفا در بی انصاف نشان دادن مردم کمی با انصاف تر باشیم...
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:20  توسط دامون بهرنگ
|
در راه بودم که اس ام اس دوست عزیزی از ترور بی نظیر بوتو آگاهم کرد.چند بار می خوانمش.باورم نمی شود...باورم نمی شود.یخ کرده ام...
جوابش را که می دهم خدا را شکر می کنم در تاریکی ماشین کسی اشکم را نمی بیند،دست خودم نیست!
مادرم زنگ می زند حالم را بپرسد ،خبر را تکرار میکند.بغضم را قورت می دهم،می گوید دلش سوخته. دل من هم سوخته.دلم خیلی سوخته.
تشنه ی خبرم اما میهمانم.اختیا رکنترل تلویزیون دست من نیست.حالم از دیدن این دخترکان نیمه عریان شلنگ تخته انداز که مفهوم زن بودن را به گند کشیده اند دارد بهم می خورد،چشمانم می سوزد .می بندمشان.دیگر نمی توانم آلودگی هوا را برای قرمزیشان بهانه کنم.نفس عمیق می کشم.
از یک لحظه غفلت میزبان استفاده می کنم.کنترل را برای چند دقیقه می قاپم.گزارش ویژه بخش خبری ساعت ده و سی به ترور بی نظیر بوتو اختصاص دارد.چهره مغموم حیدری برایم تسکین دهنده است.چقدر این بانوی شرقی دوست داشتنی بود
تحلیلگر خبری اشاره کوتاهی به بنیادگرایان اسلامی می کند،من یاد سخنرانی خاتمی بعد ترور حجاریان می افتم.
از پرویز مشرف که می گوید داغ دلم تازه می شود،دکتر مصدق را در مقابل اردشیر زاهدی می بینم.
چشمانم را دوباره می بندم.لعنت به این تاریخ که مکرر است وخیال متوقف شدن ندارد.
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 4:12  توسط دامون بهرنگ
|
باران که می بارد
باران
تند
تند
تند
من دلواپس تو می شوم
دلواپس پاهای سرد تو در چکمه خیس...
باران که می بارد
من دلواپس تو می شوم
دلواپس دستهای سرخ تو لابه لای انبوه دعاهای اجابت نشده.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:32  توسط دامون بهرنگ
|
پنج-شش سالم كه بود،لابه لاي تصاويرجنگ و عربده كشي هاو صدام حسين و سياستمداران ريشدار اخمو" يقه سفيد" ، سيماي زني با زيبايي محسور كننده شرقي كه از هواپيما پياده مي شد ،پابه پاي مردان روي فرش قرمز راه مي رفت، نظاميان به احترامش خبردار مي ايستادند،سخنراني مي كرد ،فرمان مي داد،اعتراض مي كرد،مرا شيفته خود كرد.
آن موقع نمي دانستم اين زن قدرتمند شال كشميري به سر اولين زن نخست وزير در يك كشور اسلامي است.
نمي دانم دوستش داشتم به خاطر زيبايي اش يا قدرتش يا هيچكدام،بخاطر تنوعي كه در تصاوير ايجاد مي كرد و ما مطيعانه تقريبا مجبور بوديم هر شب آنرا ببينيم!
بي نظير بوتو قهرمان كودكيم بود.زني كه مي خواستم مثل او باشم بي آنكه بدانم اين زن به قدرت رسيده در سال 88ميلادي به خونخواهي از پدر نخست وزير بر كنار شده و به قتل رسيده اش ،پس از هفت سال قيام و مبارزه در راس حزب مردم پاكستان در 35 سالگي به مقام نخست وزيري رسيد.
همه ساعت هايي كه جلوي آينه مي ايستادم و ناشيانه چيزي شبيه شال بي نظير بوتو به سر مي كردم ومتوهمانه خود را شبيهش مي ديدم تصور نمي كردم روزي نام پاكستان را بدون نام بي نظير بوتو بشنوم،من اصلا پاكستان را با بي نظير بو تو شناختم اما گويا بعد از 20 ماه زمامداري با عملي شبيه كودتا از طرف رييس جمهوروقت پاكستان از كار بر كنار شد و پس ازبر كناري به فسادو سپردن كارهاي مهم به بستگانش متهم شد.
بازگشت دوباره بي نظير بوتو به صحنه سياست پاكستان و پخش دوباره چهره دوست داشتني و زيبايش از تلويزيون مرا ياد كودكيم انداخت و روياهاي سالهاي نه چندان دور
اين روزها به طرز عجيبي دلواپس موفقيتش هستم هرچند كه محبوبيتش بين توده مردم پاكستان بسيار دلگرم كننده است.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 14:7  توسط دامون بهرنگ
|